اتاق، به جز لباس هايي كه روي تخت ولو شده اند و تكليفشان را نمي دانند و كتاب هايي كه به زور به دنبال اثبات موقعيت روي ميز هستند ، تميز است. هر چند زمين هم نياز به دستمال كشيدن دارد. ولي كليدها در جاي خودشان آويزن اند و عكس مداد رنگي ها هم روي ديوار حسابي سرحال است.پنجره بسته استو پرده هم با نواري از جنس خود پرده بسته شده است. روي تخت ، يعني درست روي همان لباس ها دراز كشيده و دانه هاي سياهي را مي شمارد كه جلوي چشمانش رژه مي روند: يك ، دو ، سه،...
دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد
دلم اگر بروي در خزان هجرانت چو يك كبوتر بي آب و دانه مي ميرد
حرصش مي گيرد و سعي مي كند ذهنش را روي موضوعي ديگر متمركز كند:
اتاق را مرتب كرده ام
تمام نبودن هايت را نيز چيده ام
حرف هاي ديروزت را روي تاقچه
نديدن هاي امروزت را هم به ديوار آويزان كرده ام
فرداهايت را ولي پنهان مي كنم
تا نميرد اين كورسوي اميدي كه از آمدنت دارم
دوباره همان شد!
بلند مي شود. كتاب ها را ورق مي زند . به داستان هاي نصفه خوانده شده نگاهي مي كند و نمي داند او تنها كسي است كه كتاب ها را نصفه خوانده سراغ كتاب ديگر مي رود يا نه. ته دلش چيزي مي ريزد و احساس مي كند مي خواهد مدتي ، شايد يك هفته يا حتي كمي بيشتر را تنها باشد. هر چند تنها هم كه باشد چيزي جز فكر هاي پراكنده سراغش نمي آيد. چند وقتي مي شود يك خلا در خود حس مي كند. فكر اينكه تا اين جا را خيلي خوب نيامده به اندازه هجوم يك ميگرن سرسام آور آزارش مي دهد.
چايي را كه مي خورد بلند مي شود. چند دقيقه اي را جلوي آينه تلف مي كند و لباس مي پوشد كه برود.
اتوبوس خلوت است. روي صندلي اول كنار خانمي مي نشيند و از چشم هاي تهاجمي اش متوجه مي شود كه موضوعي آزارش مي دهد و با كوچك ترين تلنگري منفجر مي شود. مواظب است تلنگري نزند كه اصلا حوصله شنيدن شكايت هاي ديگري را آن هم وقتي خودش در خودش گير كرده و از دادگاه محاكمه اش پيروز بيرون نمي آيد ، ندارد. ولي انگار بغل دستي حتي نيازي به تلنگر هم نداشت. شروع مي كند و او شايد از هر ده جمله يك كلمه را مي شنود كه قدرت كنار هم گذاشتنشان را هم ندارد:
ماهي ،تربيت بدني ، تميز كردن ، راه دور ،خانه ، خستگي ، گرسنگي
دلش ضعف مي رود و به ساعت نگاه مي كند. 4 بعد از ظهر است و هنوز نهار نخورده.با خودش كلنجار مي رود، گرسنه است و فكرش متمركز نمي شود. خانم شاكي رفته و او تنهاست.شيشه تكيه گاه سرش مي شود ، چشم هايش را ميبندد و سعي مي كند يه هيچ جيز فكر نكند. دايره هاي متحدالمركز رنگي جلوي چشمانش مي رقصند و تمام ماهي ها ي تربيت بدني و لباس هاي روي تخت و شعرهاي كتاب داستان توي رنگ ها غرق مي شوند و كبوتري مي ميرد.
حرف برای گفتن زیاد است ،منتها خود سانسوری هایم نمی گذارد که هر چه از ذهن رد می شود روی برگه و متعاقبا توی وبلاگ بیاید. تاخیر بلاگی هم از همین جا ناشی می شود.خواستم برای تولدم پستی بگذارم ، از ورود به بیست و یک سالگی بگویم ، که چه ها کرده ام تا به این جا و از این به قول فلانی " تیمارستان کروی" چه ها چشیده ام که نشد. خواستم حداقل برای فردای تولدم بنویسم که سال پیش درست در پنجم اسفند چه گفته ام و چه شنیده ام ، که باز هم نشد.
حالا می گویم! از این بیست و سوم اسفندی که فردایش بیست و چهارم است وپس فردا تری که روز استقبال .
حالا می نویسم که چند وقتی می شود از چیزی چندان خوشحال یا ناراحت نمی شوم و چند هفته ای که هر کاری میکنم اشکم در نمی آید و حتی بغض هم نمی کنم. از این چند روزی که هیچ حسی ندارم و روی هیچ چیز تمرکز نمی کنم. همین چند روزی که چند روز بعدش می گویند سالی قرار است تحویل شود .
تحویل از تحول می آید و تحول هم یعنی تغییر و عوض شدن. جالب است که این تغییر تنها یک تغییر فرا فیزیکی است ; و گرنه که زمین دوباره همان کاری را قرار است شروع کند که سیصد و شصت و پنج روز و چند ساعت پیش ترش شروع کرده. پس زمین رجوع می کند و سال ، همان سالی که در واقع زمان است و آن هم "بُعد چهارم" است که هیچ بنی بشری تا به حال نتوانسته بگوید کجاست، تغییر می کند که به نظرم فداکاری زمین است که تمام مدت ما را به دوش گرفته و یک راه تکراری را می پیماید تا ما با خیالاتمان خوش باشیم و چوب خط چپ و راست شدن زمین را بیاندازیم، و این در جایی است که هیچ کدام از ما در مواقعی حاضر نیستیم یک مسیر هر چند کوچک را برای کسی طی کنیم!
پ.ن: قبلا از پراکندگی مطالب عذر خواهی می شود.
از استکان نیم خورده ی چای صبحانه ، تا کلمه ی "تحریم" تیتر روزنامه های صبح و التماس های خواب آلود کودکی به مادر کارمندش.
از تمام درس خواندن های در راه ، تا سلام های پر از دلشوره و خداحافظی های پر از دلتنگی.
از کلاس های درس ، تا بوفه و سلف و گفتن ها و شنیدن ها...
از بعد از ظهر سرد ، تا راه طولانی خانه و سریالی که وقتی می رسی تازه شروع شده و سفره ای که باز می شود و تمام دلواپسی و شادی و تنهایی هایی که تو را همراه می شوند.
.
.
از صدای خسته ی ساعت دیواری ، تا ورق های ورق نخورده ی جزوه .
.
تا رویای فردا و فرداهای بعد
.
.
.
و باز هم تکرار همان مکرر گفتن ها:
دلم برای پروانه ام می سوزد
در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است
نه می تواند پرواز کند
....
نه بمیرد
...!!!
غزلک خواب
بخوابم که شاید به خوابم بیایی در آن خواب شیرین تو شاید سراغم بیایی
ببینی که در تیرگی مانده ام من دلت رحم آید ، برایم چراغی بیاری
بفهمی در آن راه من هم ، مثال خودت گم شده ام ، راهی بیاری
من و آرزویم چه تنها ببینی کنارم بیایی ، برای همیشه کنارم بمانی
بخوابم ، بخوابم که شب گرچه یلداست ،لیکن بسان دمی باشد ار تو بخوابم بیایی
برداشت آزاد در بازدید از کارخانه ی شاهین پلاستیک ( تولید فوم و کفپوش) :
زندگی را به من آموخته اند از همین راه مرا ساخته اند
من ولی دخترکی بی هنرم از همین روی به من تاخته اند
از پنجره اتاقم بچه ها را که هر روز به مدرسه می روند می بینم. صدای ناظم را واضح می شنوم و فکر می کنم در حیاط دبستان در یک صف پشت بچه ها ی دیگر ایستاده ام . پاها جفت ، دست ها پشت ، سرم هم پایین است.تمام حواسم به ناظم است ولی یک خط در میان حرف هایش را می شنوم و فکر می کنم در اتاق روی صندلی نشسته ام و به شمعی که همین چند لحظه پیش روشن کرده ام خیره شده ام. دیدن سوختن شمع و حس کردن بویش لذت بخش است. صدای جیغ بچه ها مرا به حیاط مدرسه می برد. سرم را بلند میکنم و از بغل دستی هایم می پرسم چه خبر شده. فردا مدرسه ساعت ده صبح تعطیل می شود. معلم ها شورا دارند. ته دلم یخ می کند. فردا . ده صبح. خانه.
.
.
.
.
... در اتاقم همینطور که صدای بچه ها را می شنوم به شمع نگاه می کنم ، به تعطیلی فردا فکر میکنم و لبخند می زنم.
عجب تاریکخانه ی پر عیب و نقصی درست کرده ام! انقدر تاریک است که هیچ جیز را نمیبینم . لکه های گاه و بیگاه نور هم فقط کار را خراب تر می کنند . هیچ فیلم و عکسی این جا به مرحله ی ظهور نمی رسد.
یکی از دوستان دو ران دبیرستانم را که دیدم بعد ازسلام و احوال پرسی گفت که :برعکس خودت وبلاگت خیلی افسره است. روم نشد بگویم که هم آن ژست است و هم اینی که می بینی. خودم هم دیگر از این فضا به ستوه آمده ام.این جا هر پستی که دست نوشته هایم است بوی غم می دهد و این را نمی پسندم.
باید از این وضعیت خارج شوم . در مرحله ی حرف هم نمانده ام. یک برنامه ریزی و هر از چند گاهی فکر برای اینکه چه کاره هستم و چه قرار است بشوم. سر کلاس حل تمرین استاد یار حرف تکراری زد که پسندیدم. خیلی جدی گفت :حالا که قرار است درس بخوانید حداقل درست بخوانید. خیلی بیراه نمی گفت . شاید حضور من در امیرکبیر یا در پلمیر ناشی از یک طغیان بوده باشد ولی حقیقت انکار نشدنی من هستم که اینجام. حالا که این مسیر باید طی شود چه بهتر که خوب طی شود .
دیروز سر کلاس دوستم یه شعرکه فکر کنم از شاملو بود داد خواندم، قشنگ بود . در اولین فرصت این جا می نویسمش.
پی نوشت: شاید به همین زودی ها یکی دیگه هم این جا هنر نمایی کنه! البته امیدوارم ولی خیلی مطمئن نیستم. آخه اون بنده خدا متاهله مثل من وقتش آزاد نیست.
پی نوشت: خیلی چیزای دیگه هم نوشته بودم که ترجیحا پاکشون کردم.