تبليغاتX
این وبلاگ فعلا اسم ندارد

این وبلاگ فعلا اسم ندارد

یه مدل خسته کننده ی حوصله سر بر(به فتح ب) تکرارین. انگلیسی ها رو می گم. من خیلی باهاشون سر و کار ندارم. منظورم تو دانشگاه و همکلاسی و ایناست. هر چند وقت یه بار اگه تو اتوبوسی، پشت میز رسپشنی چیزی به پستشون بخورم. دوست دارن توضیح بدن. هزار بار. براشون فرقی نداره تو همونی هستی که دیروز برات توضیح دادن. نه اصلا فرقی نداره. اونا تو رو نمی بینن. اونا می فهمن که تو یه سر و دو گوشی. همین براشون بسه. چرا؟ چون تو دستورالعمل مدونشون گفتن که برای همچین هیبتی باید توضیح بدی. نباید هیچ کار خاصی کنیا، فقط توضیح بدی. مثلا: خانم منشی دانشکده هر دفعه که ازش روپوش آزمایشگاه می خوام توضیح می ده که سایز کوچیک نداره و من هر دفعه باید بگم که دتس اوکی ولی اون ادامه میده تا تموم شه جملش، یا خانم منشی باشگاه هر دفعه باید بهش بگم که کارتمو گم کردم و اون باید کارت دانشجوییمو بگیره ببینه و بعد بگه برو تو. استراتژی حل مسئله ندارن در سطح کارگری. به قشر کارگر فشار نمیارن که مشکلی رو حل کنه. اونا هم در نتیجه همینی میشن که می بینی. خسته کننده ی حوصله سر بر تکراری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 3:16  توسط فرزانه  | 

اول اینکه آدمی که من باشم دو لایه دارم که یکیش "بپیچ بره" هست و دیگری درست کردن و چیدن و از لایه های درونی ست. برای مثال وقتی مهمون داریم میرم میشینم کابینت ها رو از پرت ترین طبقه می ریزم بیرون و دوباره می چینم ولی کم کم که به لایه های بالا می رسه انقد خسته هستم که سیستم به سمت بپیچ بره میره. این مسئله سر درس خوندن هم هست. باید اتاق رو تمیز کنم، همه چیز سر جاش باشه تا من درس بخونم. این وسواس کم کم داره نم پس میده به جاهای دیگه، مثلا می خوام رزومه بنویسم یا انقد شرتی پرتی میشه که خودمم دوست ندارم نگاهش کنم یا انقد گیر میدم مثل الان که بعد از سه روز فقط تونستم اسم و آدرسم رو بنویسم.

بعد اینکه همین وسواس که گفتم در یک سطح وخیم تر میشه وقتی که من می ترسم هر لحظه بمیرم، یعنی اینطوری که من الان دستم گزگز می کنه پس مریضم پس می میرم. دیشب با همین استدلال منتها با درد قفسه سینه ساعت ۱۱ شب دوئیدیم اورژانس. وقتی گفتیم درد سینه یه برگه ی قرمز دادن دستمون که برید اونجا سریع تا نوار قلب بگیرن. نوار قلب، آزمایش خون، عکس قفسه سینه هیچی نشون نداد. داشتم برای دکتر زور می زدم تیر کشیدن رو ترجمه کنم که پرسید کجایی هستی و بعد از جواب من که طبعا گفتم ایرانی، به فارسی گفت خب، بگو چی شده. منو میگی؟ دو نقطه دی شدم اول و گفتم: ا؟؟ تیر می کشه. دکتر اورژانس ایرانی ساعت سه و سی دقیقه صبح تشخیص داد که چیزی نیست ولی برداشت ما از اورژانس نصف شب این بود که عده ی زیادی آدم دراک و پاتیل تشریف میارن اونجا تا هر چی خوردن رو از معدشون خارج کنن. اورژانس کار زیادی براشون انجام نمیده، یه کاسه مقوایی از جنس مقواهای جعبه های تخم مرغ خودمان به آدم های حال خراب می دن با لابد یک داروی تحریک کننده و... بله. فوقع ما وقع.

بعدتر هم تعریف کنم که کارت باشگاه من گم شده بود. رفتم به خانم رسپشن گفتم که گم شده. کارت دانشجویی ازم خواست برای اطلاعاتم. همین که کارت رو گرفت اسمم رو دید گفت Are you Iranian؟ گفتم بله، گفت Are you persian؟ گفتم بله و به چشم دیدم که لبخندی پهن روی صورتش اومد، انگار که یهو کارتون محبوب ۵ سالگیش رو دیده باشه. من انقد به وجد اومدم از دیدن این صحنه که می خواستم بغلش کنم ولی نکردم این کارو. حالا چرا خانومه از اسم من تشخیص داد که ایرانیم در حالی که خودش بریتیش بود و چرا انقد ذوق کرد نمی دونم.

این بود قسمتی از خاطرات من از فرنگ و خودم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 4:53  توسط فرزانه  | 

برگشتن همون و دوباره هجوم هزار تا خاطره همون. عکسا رو مرور می کنی، دلتنگی می کنی و تند و تند دنبال یه دانشگاه می گردیم که نکنه یه وقت مجبور شیم برگردیم. چه بساطیه که هی به خودمون سوزن میزنیم نمی دونم فقط می دونم این سوزن و دست خیلیا دیدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:27  توسط فرزانه  | 

دو سه روزه که تکمیل هفت سین ذهن و وقتمو گرفته. امروز قرار بود دوستی برام ماهی قرمز بگیره بیاره. وسط کلاس بودم که اس ام اس زد که بهم ماهی نفروختن. بنده خدا روز اول رفته بوده پیدا کرده بوده مغازه ماهی فروشی رو، روز دوم که میاد بره بخره داشتن آکواریم ها رو می شستن گفتن برو فردا بیا و امروز که میره ازش می پرسن که خب سایز آکواریومت چقدره، فیلترت چیه که این همین طوری نگاهشون می کنه که ندارم از این قرتی بازیا، اونام گفتن ما فقط به قرتیا ماهی میدیم! این شد که ما بی ماهی موندیم و یه تنگ بزرگ مونده رو دستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 2:53  توسط فرزانه  | 

سر درد عجیبی دارم. از وقتی آمده ام اینجا سر درد شده دیفالت روزهای بادی و باد هم که دیفالت اینجاست، پس سر درد ماندنیست، یک جوری هم ماندنیست که ذهن خلاق بیمار ساز من مدام از آن به عنوان سینوزیت یاد می کند و این حالم رو بدتر می کنه چون از مرض مضمن بیزارم. وارد رژیم ۱۵ روزه ی زود بازده شدم و سخت دلم می خواد تا آخر روز پانزدهم پابندش بمونم.برای شروع خیلی خوب نبود چراکه قد یه مویز، یه نصف گردو و یه قاشق برنج سرکشی کردم تا حالا ببینیم فردا چی پیش میاد. به طرز غیر قابل باوری بیکارم و از این بیکاری اندازه سر سوزن در جهت پیش برد اهدافم استفاده نمی کنم، نه باشگاه، نه مقاله، نه درس. هیچی! به طور کلی در فاز صفر و خنثی به سر می برم. 

پ.ن: راحت نیستم با این کی برد همچنان. سر نوشتن هر کلمه انقد دنبال حروف می گردم که حرف از دهن می افتد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 1:1  توسط فرزانه  | 

فردا ددلاین همه کارهاییه که تو این هفته باید انجام می دادیم. کتفم درد می کنه از بس قوز کردم و تایپ کردم.تایپ کردمو پاک کردم، پاک کردمو دوباره نوشتم. حالا فردا باید همشو با هم تحویل بدیم. دلم برای خانم خونه تنگ شده، واسه غذا درست کردن. البته بیشتر از غذا درست کردن دلم غذای خونه می خواد. خسته شدم از کلاب تن ماهی یا میگو. دلم پلو مرغ تازه خواسته خب، با خورشت بادمجون. دلم یه روز بیکار می خواد و راه رفتنای الکی تو کوچه پس کوچه های شهر. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 2:13  توسط فرزانه  | 

سرما خوردگی وارد فاز جدیدی شده و از چرک گلو و بدن درد به تخلیه شدن از چشم و دماغ رسیده. از نظر من که اصلا با الفبای پزشکی سررشته ندارم این تغییر فاز یعنی بیماری تو سرپایینی افتاده. بعد اینکه در راستای خیلی کار داشتنم داشتم فکر می کرذم که چه همه  آدمایی که رفتن خارج کار دارن و شلوغن که یهو دیدم خوذمم افتادم تو همون دیگ. اومدم نشستم تو سالن دانشکده منتظر که بقیه بیان بشینیم به نوشتن. الان اومدن. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 13:17  توسط فرزانه  | 

۱،۲،۳ تست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 2:36  توسط فرزانه  | 

دلتنگی؟!

دلم کتاب داستان فارسی می خواد. دلم هوس نشر ثالث کرده، راستی هنوز هست؟ قرار بود بشه بانک. اه چقدر بانک آخه. آخرین بار که رفتم نشر ثالث یادمه که چقدر غم انگیز خالی بود. ته مونده کتاب ها رو گذاشته بودن رو میزای وسط که تموم شن. طبقه بالاش ولی هنوز وسیله زیاد بود. دلم کتاب داستان فارسی می خواد. کتاب کم برگ که بشه تو راه همراهت باشه که هر وقت خواستی بخونیش. دلم نشریه داستان همشهری می خواد، شماره جدیدش در اومده؟ باید اومده باشه. یه شمارشو آوردم با خودم ولی همه جاهاییش رو که دوست داشتم رو خوندم. گفت داری می نویسی؟ گفتم آره، چرت و پرت می نویسم. گفت آره یکیشو خوندم دیدم. گفتم کسی نمی خونه اینجا رو بجز ط که اونم از خودمونه. چرت و پرت نویسی می تونه تو هر دوره ای از زندگی بروز پیدا کنه، می تونه دوره گذار باشه. راستی کتابای جدید رو اینترنتی میشه پیدا کرد؟ باید بگردم آخه دلم کتاب داستان فارسی می خواد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 1:6  توسط فرزانه  | 

نشستم اینجا و دارم به این فکر می کنم که خوابم میاد. از عصر که اومدم خونه افتادم به جون خونه و همه جا رو با دتول ضد عفونی کردم. کلا از ضد عفونی کردن خوشم میاد. احساس خیلی تمیز بودن بهم دست میده. بعدشم که رفتم باشگاه و کلی خسته تر شدم. سیب زمینی ها رو باید چک کنم که اگه پختن خاموش کنم و خیلی زورم میاد الان کوکو رو درست کنم چون که مجبورم تا ساعت یک و نیم نصفه شب بیدار بمونم و حتی فکرش هم خستم می کنه. از اون طرفم دلم با سیب زمینی هایی که تا صبح قراره تو یخچال بمونن صاف نمیشه. همین الان درست کردن رو موکول می کنم به فردا قبل از کلاس ساعت ۱۱ و میرم که بخوابم. شب خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 3:34  توسط فرزانه  |